سایه ماه

به روشنایی بنگر سایه ها پشت سرت خواهند بود

 

بدون شرح

 

نوشته شده توسط:صابر شادمانی

بدون شرح

 



خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

 

نوشته شده توسط:صابر شادمانی

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام                                 خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود                      وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت                                          قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زیر سرم از سنگ بود                                        غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

ناله می کردم ولیکن بی جواب                                    تشنه بودم تشنه ی یک جرعه آب

خسته بودم هیچ کس یارم نشد                                  زان میان یک تن خریدارم نشد

هر که آمدپیش حرفی راند و رفت                                 سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه زفیقی نه کسی                                  ترس بود و وحشت و دلواپسی

 

 

ادامه شعر را در قسمت ادامه مطلب بخوانید

 


ادامه مطلب

زمین ایمان آورد و جهان سبز شد

 

نوشته شده توسط:ریحانه

به نام خدایی که در همین نزدیکی است ...


زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود.

خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.

خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی ، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...

من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟

تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.

اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است.

ایمان زندگی است

پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !

و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.

نام ایمان تازه زمین ، بهار بود.

 



باران

 

نوشته شده توسط:صابر شادمانی

آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم

در آستانه پر نیلوفر،

که به آسمان بارانی می اندیشید

و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم

در آستانه پر نیلوفر باران،

که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود

و آنگاه بانوی پر غرور باران را

در آستانه نیلوفرها،

که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.

ـ احمد شاملو ـ



  • تعداد کل صفحات:15 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...